دقیقا یک ساعت و چهل و شش دقیقه و ۴۴ ثانیه ...
-واااای ! نمی دونی چه لام هایی به ما دادن ببینیم!! فکر کن! اسپرم بیضه ی ملخ !!! بیچاره ملخه !! فکر کن!!!!!!!
[خنده]
-تازه هی این معلمه چیزای دیگه رو می ذاشت جلوی ما ... ما هی می رفتیم اینا رو بر می داشتیم!!
[خنده]
من : یادته؟ سوم راهنمایی رو؟ بخش آخرو؟ گفتیم ما فقط عملی می فهمیم! راه نداره !
[خنده]
- به خرمک گفتم من حاضرم پام بشکنه باهاتون بیام خرید !!!
[خنده]
-مس روم گذاشتم هوم پیجم!
من : پاکش کردم!!!!
-اِ! جدی؟! چه باحال! گفتم حالا اینو می ذارم هوم پیچ این پاکش کرده باشه !
من : هه ههه !پشیمونم!!
-ببین من همه چیزه تو رو می تونم حدس بزنم!!
من : خفه !
[خنده]
-خب تو یه کم حرف بزن!
من : من زندگیم به این هیجان انگیزی نیست! تو بگو!
-خب ...
و خنده و تعریف خنده و تعریف ...
و سکوت ...
پ.ن : هیچی نگفتم!! هیچی به هیچ کَس نگفتم! به تو هم نگفتم! اومدم بگم ها! جمله شو نمی دونستم چطوری بگم! بازم سرکوبش کردم و گذاشتم همون جا بمونه ! نمی دونم فهمیدی یا نه ...
پ.ن : دقیقا به معنای چوب خدا صدا نداره رسیدم ! فقط نمی فهمم گناه من برای خوردن این چوب چیه!
پ.ن : تحمل می کنم! بالاخره تموم می شه نه ؟! می شه ... نشه می کنمش ...
پ.ن : گناه من چی بوده؟! چی کار کردم؟ چه کار غلطی انجام دادم؟! تمام دوست ها و دشمن هام شاهدن من هیچ کاری نکردم ... آدم با وجدان تر از من نیست ... وجدان مزخرف من ...
پ.ن : حق من این نیست ... هست ... ؟
پ.ن :یکی گفت تو خیلی الکی خوشیا !
خواستم بگم :
تا نهان سازم از تو بار دگر راز اين خاطر پريشان را
مي کشم بر نگاه نازآلود نرم و سنگين حجاب مژگان را
هرگز گماه مبر که دلم با زبانم رفيق و همراه است
هر چه گفتم دروغ بود،دروغ کي تو را گفتم آنچه دلخواه است
ولی هیچی نگفتم ...
-تنهایی؟!
من : نه
-پس چرا اون جا اون قدر ساکته؟
من : نمی دونم!
-خودتم خیلی ساکتی! کم حرف بودی کم حرف تر تر شدی!
...