آخخخخخخخخخخخ !
اگه یه داداش داشتم ... فقط یکی ...
یه کاری می کردم دخترا براش صف ببندن!
پ.ن : آخخخخخخخ !!
پ.ن : بیخیااااااال !
0:8 |
آخخخخخخخخخخخ !
اگه یه داداش داشتم ... فقط یکی ...
یه کاری می کردم دخترا براش صف ببندن!
پ.ن : آخخخخخخخ !!
پ.ن : بیخیااااااال !
0:8 |
چرا من این طوریم؟ ![]()
یه تف تعادل روانی ندارم من ! ![]()
اکثر صبح ها خرکیفم (!!) بعد شب ها عین سگم!
با حرف همین طوری دور همی یه نفر می ریزم بهم. با یه سلام گفتن کلی شارژ می شم! چطوریاس؟ قضیه همون سینوسی بودن نه؟
من می گم سینین پیس وقتیده شماها میگین نه.این جمله کلی بار معنایی داره.
پ.ن : تحمل کنین منو.بالاخره منم آدم می شم!!
پ.ن : چته؟ می خوای بگی من سن تو بودم ولی نه تا این حد؟ ایش! همینه که هه !
پ.ن : من یه سوالی برام ایجاد شده. چرا دخترا علاقه ی بیش تری به وبلاگ دارن؟ بس که اسکلن !!! ![]()
پ.ن : یه سری آدما که آدم حرفاشون رو نسبتا قبول داره هاااا ... هر چی می گن باس با دلیل بگن! هوی با توئم ها!حالا خودم میام خرتو می گیرم !
پ.ن : بیخیااااال !
22:3 |
یه سری حرفا تکرارین. یه سری حرفا خسته کننده است خوندنشون. شنیدنشون. از بس شنیدی حالت بهم می خوره. حفظی. با تمام لحن ها می تونی تکرارش کنی.
با لحن یه آدمی که به قول خودش نارو خورده.
با لحن یه آدمی که به قول خودش عشقش ولش کرده.
با لحن یه آدمی که به قول خودش بهترین دوستای دنیا رو داشته.
با لحن یه آدمی که به قول خودش فردا سخت ترین امتحان دنیا رو داره.
با لحن یه آدمی که به قول خودش یه روزی خیلی خندون بوده.
با لحن یه آدمی که به قول خودش اصلا اعتماد به نفس نداره.
با لحن یه آدمی که به قول خودش ساکت و کم حرف شده.
و و و و و !!
اما ! بات ! لیکن! بازم مثل گاااااو سرتو انداختی پایینو نفهمیدی.
" چرا آدما فقط شاد تو رو دوست دارن؟ حمال تو رو دوست دارن؟ سرحالتو دوست دارن؟ "
" چرا وقتی حالت گرفته است عصبانی ای ناراحتی یا هر کوفت دیگه ای می ذارنت وسط ؟ "
حرفای تکراری قدیمی کلیشه ای ! حال آدمو بهم می زنن!
پ.ن : دقیقا می ذارنت وسط. دقیقا فحش رو می کشن بهت. دقیقا و دقیقا و دقیقا !
پ.ن : با صدای بی صدا !...سایه شم نمی موند هرگز پشت سرش...
پ.ن : ادعا ! فقط ادعا.باور کنید.
23:49 |
-------------------------------------------------------------------------------
اولش این طوری شروع شد که نگین اومد به من گفت دوست پسر من می شی؟ و من چون می دونستم پریسا و نگین با هم دوستن و خیلی وقت بود دلم می خواست به پریسا نزدیک تر شم گفتم باشه.
بعدش من نیلوفر رو که از اول دبستان می شناختمش ناراحتش کردم و رسما بهش گفتم بره بشینه یه جا دیگه که پریسا و نگین این جا بشینن. هنوزم عذاب و جدانشو دارم.
دلم تنگ شده ...
برای اون موقع ها که می نشستیم با پریسا و نگین نقاشی بچه های نتو می کشیدیم و می خندیدیم.
اون موقع ها که سره کلاس فقط داشتیم نامه نگاری می کردیم.اونم روی کاغذ های کاهی ای که همیشه توی کیف نگین پیدا می شد.
اون موقع ها که با غلط گیر میفتادیم به جون هم دیگه. هی همدیگه رو با غلط گیر تهدید می کردیم و هیچ کدوم از رو نمی رفتیم.
اون موقع ها که امتحان مبتکران داشتیم و من و پری با این که دفترچه ها رو عوض می کردیم اما بازم رتبه هامون مثل هم نمی شد.
اون روز که چند دقیقه ای من اصلا دفترچه ای نداشتم و پریسا دو تا داشت.
کلاس های فرزانفر تا ساعت شش عصر. کلاسی که توش نودتایی بودن حداقل. کسی حق نداشت حتی سرفه کنه . ما تند تند می نوشتیم و بازم برای هم روی همون کاغذ کاهی نامه نگاری می کردیم.
کلاس های روشن دل. حرص خوردن روشن دل و ماهایی که همیشه اون ته نشسته بودیم و اصلا توی باغ نبودیم.
اون دفعه که من و پریسا صندلی و آیفون رو چسبوندیم بهم. امیری باور نمی کرد کاره من بوده باشه.
اون دفعه که پریسا رفت و در دکه رو با چوب باز کرد و فرداش بهش گفتن مامانتو بیار و من خیلی ایثارگرانه رفتم گفتم نه و منم بودم و اینا. ولی اونا طبق معمول باور نمی کردن.
شیوا ! به پری می گفت چرا با من دوسته؟ من دوروئم و فلانم و فلان!
قضیه ی سرویس. که شیوا نمی ذاشت من برم توی سرویس پریسا اینا. چون اون می خواست بره. و آخرش باعث شد هیچ کدوم نریم.
اون امتحان سختی که فرزانفر گرفت. امتحانی برای رتبه بندی بچه ها. برای این که کلاس نود تایی رو بکنه شصت تایی. پریسا جلوم نشسته بود و نگین پشت سرم. من سوالارو جواب می دادم می زدم توی پاسخ نامه و می ذاشتم وسط میز که هر دوتاشون بتونن ببینن. نگین اکثرشو از روی من زد.
من شدم نفر سوم مدرسه و نگین دوازدهم و پریسا سی و خورده ای. وقتی بهش گفتم چرا برنگشتی از روی من بزنی ؟ اون موقع فکر می کردم می خواد بگه که چون خودم بلد بودم. اما وقتی گفت برگشتم دیدم خیلی حواست توی برگه ته گفتم شاید حواستو پرت کنم اون موقع دلم می خواست خودمو بکشم به خاطر فکری که کرده بودم.
پگاه که می خواست داداششو بندازه به پریسا. مدام برای پریسا جزوه میورد که سمپاد قبول شه و اون روزی که من با پگاه دعوام شد و بهش گفتم کسی قرار باشه قبول شه می شه نخواد بشه هم نمی شه. این همه خر زدن نداره.چه دعواهایی که نداشتم من با پگاه.
اون موقع که پگاه هی دور و بر پریسا می گشت.اون موقع که حس حسادت و غیرتم گل کرد و الکی به پریسا گفتم اصلا من نمی خواستم با اون دوست باشم و می خواستم با نگین باشم. اون خودشو الکی انداخته وسط . ولی قضیه کاملا عکس بود. دروغ خیلی بزرگ و چرندی بود.
و حالا من حسرت اون مدتی رو می خورم که پریسا پیش پگاه بود و من الکی نشون می دادم حالا راحت ترم.
اون روز توی امتحانای ترم دوم. زدم زیر کتاب پریسا. بارون اومده بود. کتابش درست افتاد وسط یک گودال آب گلی.
و بعد از عید بود که کم کم همه چیز ریخت بهم. نگین که هی فاصله اش از ما بیش تر می شد.
من برای تولد نگین یه کتاب داستان بچگونه خریدم برای خواهرش و توی هر صفحه اش یه اکانت گذاشتم. نگین خوشش اومد ولی مامانش زنگ زد گفت چرا چنین کادویی دادی!!!!!
و بعد امتحان تیزهوشان و بعدش در عین ناباوری همه قبول شدن من.
و بعد وقتی پریسا رفت امام صادق و نگین فراز و منم فرزانگان امین!
تابستون اون سال همه اش می رفتیم کتابخونه مرکزی. نگین می رفت تلفن عمومی و زنگ می زد به یکی. از همون موقع استارتش زده شد.
بعد توی مدرسه ها. وقتی من زنگ می زدم نگین به مامانش می گفت من نیلوفر گ. ام! یاد حرف پریسا افتادم که می گفت نگین هر کاری می کنه می ره می گه غزاله گفت! پریسا گفت! و همون موقع فهمیدم من الان یه شخصیت منفور رو دارم توی خانواده ی نگین. شخصیتی که نگین ساخته.
و همین طور ادامه پیدا کرد. تا اون روزی که یکی اومد اینجا. می گفت چهارصد کیلومتر راهشو دور کرده که بیاد منو ببینه. ولی من نرفتم. و نگین نزدیک مدرسه اش باهاش قرار گذاشت. با چی؟ با کادو!
و بعد لو رفت ...
من توی مدرسه بودم که خواهرم اس ام اس زد همون جا بمون کارت دارم.اون روز بازارچه بود توی مدرسه و تق و لق بود.خواهرم بهم گفت بابای نگین زنگ زده گفته دختر شما با دو (!!!) تا پسر قرار گذاشته که برن دم مدرسه ی دختر من! و خانوم دخترتو جمع کن و من میام دم مدرسه ی دخترت و یه کاری می کنم اخراجش کنن و این حرفا.
و من دقیقا یادمه اون روز وسط حیاط مدرسه رو. محی و سمیر اون طرف تر ایستاده بودن و تا من اینو شنیدم نشستم کف حیاط مدرسه و شروع کردم به خندیدن.
و من دقیقا یه هفته ی تمام همین طوری به یه جا خیره بودم.
رابطه ی من با خانواده ام عوض شد. حالا مدام می گن فلانی نشه نگین. دیگه با نگین حرف نزدم. محتاط تر شدم. یه آدم سرد و خشن. کسی که تا ازش چیزی نپرسی حرف زیادی نمی زنه.
پریسا الان رابطه اش با نگین خوبه. منم رابطه ام با پریسا خوبه.
و خراب شد. به همین راحتی.
پ.ن : آآآآخ ... نگین ... ببین چه قدر قشنگ زدی همه چیزو داااااغون کردی ! ... همه چیزو همه رو ... هنوزم قبول نمی کنم حتی ذره ایش تقصیر من بوده باشه ...
پ.ن : بفهم که فقط تو نیستی که توی خانواده نفر آخر محسوب می شی و این فقط تو نیستی که دوستاتو از دست دادی ! هستن آدمای بدتر از من و تو ...
پ.ن : شاعر میگه : و من دلم به وسط تمام آسمان ها تنگ شده است !!!
19:52
( صدای گرفتن شماره)
- سلام ببخشید ماشین دارین؟
- بله.
-خوش به حالتون ما نداریم !
(صدای خنده یک جمع ۵ نفری)
می تونید قیافه ی طرف رو پشت تلفن تصور کنید؟
0:23 |
از اون آدماييم که ملت مي گن ظاهرشو نبين خشن و سرد و بي خيال و ایناست.باطنش کلي فرق داره.با آدماي مغرور و خودخواه (مرکزهای سقل زمین و اونایی که مدام بقيه رو مقصر اشتباهاتشون مي دونن) نمی سازم. عصبانيت من زبان زد خاص و عام! یه نفر دیگه خیلی کار خاصی باید بکنه تا من ازش بدم بیاد. اما اگه بدم اومد دیگه هر کاری کنم نمی تونم نظرمو برگردونم!
بيش تر گوش مي دم.نمي شينم براي کسي درد دل کنم.مشکلاتمو خودم حل می کنم.مگر اين که يکي رو خيلي قبول داشته باشم.
استاد سرکوب چيزاييم که نمي خوام.خصوصا احساسات!
اعتقادی که به خدا دارم رو به دستش آوردم. دوم راهنمایی یه بی دین تمام عیار و الان اعتقادی دارم که هیچ شکی بهش ندارم.
مي گن حاضر جواب و الکي خوش و لج باز و خود سر و موذيم.مي گن همه ي آتيش ها از گور من بلند مي شه اما نمي شه ثابت کرد.
عده ي کمي که برام مهم مي شن ديگه خيلي مهم مي شن! کمن اما ديگه اوووج مهميتن!ديگه هر کاري براشون مي کنم.ناراحت بشن حتما عذر خواهي میکنم حتي اگه حق با خودم باشه.مهم اينه که طرف ناراحت نشه.مي گن رفيق بازم.
وقتی بیخیال یه چی یا یه نفر شدم دیگه تف هم حسابش نمی کنم.
آدم رک و راحتیم نسبتا!خوشم نمیاد دوست یه بار مصرف باشم!دوست دارم خودمو بزنم به نفهمی.لذت بخش!
مطمئنم کينه اي و مغرور نيستم! توي بقيه چيزا شک دارم!
فصل مورد علاقه: چه فرقی دارن؟! پاییز و بهار قابل تحمل ترن!
رنگ مورد علاقه: بچه که بودم زرد رو خيلي دوست داشتم! اما الان آبی و رنگ کاپشنم که نمیدونم چیه رو دوست دارم!
غذاي مورد علاقه: فسنجون! ... همه چي! غير از آبگوشت واينا !
موسيقي مورد علاقه: بستگی به حالم دارم! امیلی و کریس دی برگ و ابی بیش تر از همه گوش می کنم. نامجو هم در حالت عادی! رپ هم وقتی عصبانیم چون ازش متنفرم گوش می کنم!
بدترين ضدحالي که خوردم: زيااااد !! خيلي زيااااد ! اما خب ! عين خيالم نيست! واقعا عين خيالم نيست! الانم نمي دونم بدترينش کدوم بوده! چون درجه بندي نکردمشون! بيخيااااالشون شدم.
ناشي ترين کاري که کردم: اعتماد و گفتن چيزايي که تو مخمه! الان دیگه یاد گرفتم!
بهترين خاطره ام: سوم راهنمايي ! من و مدرسه و دوستان و مبتکران و امتحان سمپاد !با وجود تمام حرف هايي که بچه ها پشت سرم مي زدن بازم اون سالو خیلی دوست دارم.دوستايي که لنگه نداشتن ... حيف که گند زدن توش ... شایدم زدم!
تابستونی هم که گذشت خوب بود! من و محی و سمیر و ریاضی و آیس پک و ولگردی با اجازه ی مامان!!!
بدترين خاطره ام: دو تاست! يکيشو بقالي سره کوچه هم ديگه مي دونه! ... جفتشون زندگيم رو ریختن بهم.
کسي که بخوام ملاقاتش کنم: نظر خاصي ندارم ! ... ولي کلا دوست دارم اونایی که توی نت برام مهمن رو ببینم! اونایی که دوستشون دارم و دوستم دارن. نه هر خری!
و البته اردوان! هم بازی ثابت بچگیم! یادمه همیشه باهم بودیم.اگه مامان من نمی ذاشت برم بیرون اونم نمی رفت میومد پیش من. تولدهامونم یه هفته فاصله داشت. یه عالمه عکس باهاش دارم.خیلی دوست دارم ببینم الان چطوری شده!
كسي كه نخوام ملاقاتش كنم: مشخصه !!!!
براي کي دعا ميکنم: براي هيچ کس به اندازه ي پسر و دختر داييم دعا نميکنم! اما خب ! براي اون عده که مهمن هم دعا مي کنم! کلا دعا رو ناجووور قبول دارم! خدا بچه خوب و حرف گوش کن و باحاليه ! دوستش داريم!
موقعيت من در 10 سال آينده: هه ! يعني وقتي بيست و شش سالم بشه؟! کي مرده کي زنده !!! ولي خب نمي دونم.
يا با اين مسئله ها که الان درگيرشم و به نظرم همون سينين پيس وقتيده است کنار اومدم و شدم يه مهندس عمران سرحال !
يا اين که بيش تر از الان مي رم توي خودم و مي شم يه مهندس عمران بيحاااااال !! ولی بازم نیشم بازه! من مشکلاتم مال خودمه.
در هر صورت من صددرصد يک مهندس عمران مي شم! حالا می خواد برم شریف می خواد برم علی آباد کتول!!
دعوت؟ ... تنها کسی که به فکرم می رسه ملیکاست !
پ.ن : در همین جا از بهاران برای این که این پایین ها رو نگاه کرد و ما رو تفی حساب نمود و دعوت کرد تشکر به عمل میاریم و اینا !
23:19 |
- بیا تا نشونت بدم کدومه !!
همین طوری که به سمت شیشه دفتر می رم بدون این که نگاه کنم کجا رو دارم نشون می دم بهش می گم :
-دیدیش؟!
یه هو دیدم از خنده پکید !!
سرمو بر میگردونم ... واااای !!
تفتری ایستاده داره به من که دستم به سمتشه پوزخند می زنه !
نیشمو باز می کنم و دوستم منو می کشه یه سمت دیگه.
-تف تف تف تف تف تف تف تف تف تف تف !!!
-به چی؟!
-شانسم !
-تف تف تف تف تف تف تف تف تف تف تف تف !!! پیششششی بیا منو بخوووووور !!!! تف تف تف تف تف تف تف تف تف !!!!!
-
- ببند !!
22:4 |
شانس هم بعضی مواقع رم می کند اما هششش تاثیری ندارد ...
پاورقی : حوصله ی نوشتن این یه صفحه رو ندارم
21:11 |
جمعه بودااااا !
برای اولین بار در عمرم وقتی به یکی گفتم بهت بزنگم و گفت نه و اینا ناراحت نشدم که هیچ!!!! توی دلم گفتم خدا رو شکر !
و صد البته به هیچ کس دیگه ای هم پیشنهاد زنگیدن ندادم .
برای اولین بار با گوشی حرف نمی زدم یا چیزی نمی خوردم یا با کسی نبودم اما راهمو دوووووور کردم !
همیشه یه ربع می رسیدم این دفعه سه ربع هم بیش تر شد .
توی طول راه یه بارم به اطرافم نگاه نکردم. اصلا حال اینکه سرمو بگیرم بالا رو نداشتم .
حس و حال هیچ کاری رو نداشتم! دلم می خواست همین طوری راه برم ...
الانم فقط دلم می خواد بخوابم ...
هی بخوابم ... هی بخوابم ...
بعد دوباره هی بخوابم ...
پ.ن : شماها همیشه در تحکیم روابط منو ک.(کپی رایت بای آ. !!) کوشا می باشید ! (این پی نوشت اصلا ربطی به بالایی ها ندارد!)
21:57 |
Template designed by HGH & Mammad© 2008 "Sinuous" ® IT Center