تبليغاتX
SinUoUs
نمیدونم امسال سال خوبی بود یا بد؟

خردادش یه سری اتفاقا افتاد که اصلا خوب نبود! مردادش هم همین طور! اسفند هم که واقعا یه چیز افتضاحی بود که لنگه نداشت! یه سری کارهای احمقانه و عواقب و کلا بدی خود اسفند برای من.

اما عیدش رو دوست داشتم! دیدن ملیک و صدف! دیدن بهاران! بعدش سی دی که درست کردم. بعد تابستون خداااش! که فقط علافی بود.یه استراحت توووپ! خریدن خونه!

مهرش ... نه مهرش هم مامان الناز و ... نمیدونم!

بعدش دیدن مریم! بعدش دیدن یکی دیگه که به شماها ربطی نداره! دیدن فرزانه! دیدن محی! خریدن یه عالمه چیزای نو ...

بهتر شدن روابطم با یه سری!

چقدر من امسال به "ش" و "ن"و "پ" و "ع" و داییم فکر کردم. چقدر برای نبودنش افسوس خوردم.

شاید بی انصافیه بگم سال بدی بود. دقیقا موجی بود سالش. عالی - افتضاح- عالی - افتضاح ... ! متوسط نداشت! هر چی بود گذشت!


عید امسال هم بوی خوبی میده ! دیدن سارا و ملیک و یکی دیگه(شاید!)

یک سال و سه ماه دیگه هم که قراره پدر من در بیاد! ((: 


خوش باشین همگی سال جدید! و هیچ وقت هیچ وقت تحملتون رو از دست ندین! (:


پ.ن : عیدی ها رو بدین ملیک میگیرم! ((((((:

 20:52  | 

بالاخره همه یه موقعی بچه بودن و می شن ، مگه نه ؟


* اسم یه نمایش.

 15:30 

[عده ای ]


- الو 118؟!

- بفرمایین.

- ببخشید کد 0044 مال کجاااااااااس!؟

- لندن.

- لندن کجااااااااس؟

- نزدیک نروژ !

- نروژ کجاااااااس؟

- اروپا دخترم.

- اروپا کجااااااااااس؟

- قاره اس دیگه. کنار آسیا.

- آسیا کجاااااااااس؟

- آسیا هم قاره اس.همین جا که ماییم.

- ما کجاااااااااااااااس؟!

- مسخره!

تق! 


[خنده ی عده ای سرخوش]



 19:19  | 


فرق آدما به اون بازیابی بعد از طوفان نیست به اینه که چقدر میتونن ادای کسی که بازیابی شده رو در بیارن.


مثه اون وقتایی که سعی میکنیم به یکی بفهمونیم احمقِ ولی آخرش می فهمیم خودمون احمقیم. یه حس تلخی که تلخیش گلو رو می زنه. میفهمین چی میگم؟


و من هی توی خودم سنگین و سنگین تر می شم.


سرد ، گرم - بالا ، پایین - خنده ، گریه  و  یخ .

میفهمین چی میگم؟


افسوسِ پشتِ افسوس.


 1:8 


شما هم شب ها یه عالمه تصمیم انقلابی میگیرین که صبحش یادتون می ره ؟؟



 23:31 


- غزاله یه دیویسی!

- غزاله پونصد پس بده!

- غزی این لاکپشت میخواد!

- این مدادا چنده؟!

- سالاد ماکارونی بزرگ ندارین دیگه؟

- کیک هاتون خوشمزه اس؟

- چرا میزتون کثیفه؟

- من 5 تا مداد می خوام! پول ندارم!

- غزییییییی! بگیر ریخت!

- غز مصطفایی کارت داره!

-دویست و پنجاه پس بده!

- غزاله ! زنگ خورده! بپر بچه ها رو بیرون کنیم!

- برو چنگال بیار!

- قااااااااشق!

- ذرت هامون چه بد مزه اس! اَی !

- سالاد بخرییییییییین! 

- غزاله صدی!

- واس من 2 تا کیک نگه دار گشنمه!

- غزاااللللههه! این لاکپشته داره میاد بیرون!

- سلام غز غز! به من چیز مفت بده!

- غزاله تویی؟ بیات گفت بیا!

- غرفه ی ما جاش خیلی بده!

- تخمههههههههه!

- می شه یه غرفه بدی که برق داشته باشه؟!؟!

- غزااااالهههه! پول خورد میخوایم!

...


واااااااااای! زهر مار! خفه شین! ببُرین اون صداتونو! ((:


تعریف بازارچه ی مدرسه ی ما :

افزایش کارآیی دانش آموزان در راستای فروختن اجناس به دو یا سه برابر قیمت ، قوی کردن مهارت خواهش کردن و استفاده از جمله ی "مال خیریه اس! بخرین!"و این که چطور چیز فوق العاده چرتی را به قیمت قابل توجهی به کسی غالب کنیم! 

نمونه ی یک :

- تخمه بخر!ویتامین داره!

-چنده؟!

- 800!

-نمیخوام!

- خب 600 هم میدیم!

-500 میدم!

- خب باشه!

((:

نمونه ی دو :

- کیک چنده؟

- هممم ...سیص..

- پونصد

- این داشت می گفت سیصد!من سیصد می دم!

- نه نمیدیم! 400 !

- خب باشه.

((:

 22:19  | 

دلم میخواد تماااااام امروز رو بخندم

بخندم و بخندم و بخندم و بخندم و بخندم ...


دلم میخواد تماااااام این دو سال رو بالا بیارم.

بخندم و بخندم و بخندم و بخندم و بخندم ... 


میدونی که امروز چه روزیه نه؟ :| شایدم فقط خودم یادم مونده.

 15:15 

عاشق اون موقعی از عصر و غروبم که من تو اتاقم نشستم ، مامانم با بابام رفته بیرون ، بابام طبق معمول موقع رفتن فکر کرده فقط خودش آدمه و تماااام چراغ ها و لامپ ها و تی وی و غیره رو خاموش کرده درجه ی پکیج رو کم کرده و پرده ها رو کشیده و مثه همیشه اون پرده ی تراس که کوه و شهر ازش پیداست رو دلش نیومده بکشه، خواهرمم رفته عکاسی یا دانشگاهه و کلا خودمم و خودم.

وقتی در اتاق رو باز می کنم بیام بیرون ، نه تاریک تاریک نه روشن. نور شهر و کوه از پنجره ی تراس میاد تو. نه صدایی نه حرفی نه خنده ای نه دعوایی. هیچی هیچی. ساکت ساکت.

می ایستم توی راهرویی که بین اتاق و  سالنِ. صبر میکنم تا هوا تاریک و تاریک تر شه. اون قدر که دیگه نور شهر نتونه خونه رو روشن نگه داره.

بعد کتری رو روشن میکنم و میشینم به بیرون نگاه میکنم و تنها صدایی که توی خونه هست صدای به جوش اومدن و قل قل رو اعصاب کتریِ.


 19:13  | 

یاد اون موقع افتادم که پسردایی به دنیا اومده بود. ((:

من سوم دبستان بودم خیلی هم دلم میخواست دختر باشه بچه ی داییم. فکر میکردم اگه پسر باشه دوباره مثل اون یکی ... |:

خلاصه! این بچه به دنیا اومد و من شنیدم که بچه هه پسره. اولش فقط غصه خوردم و اینا. بعدش گیر داده بودم -دقیقا گیییییییر ! - که نه! دکترا اشتباه کردن! پسر نیست! دختره!

حالا هی هر چی زن داییم مامانم داییم بهم میگفتن نه نمی شه که. من میگفتم : خب به هر حال انسان جایز الخطاست! شاید اشتباه فهمیدن! باید دوباره بره پیش دکتر!

همه جا من این مسئله رو بیان میکردم! توی همه ی جمع ها! حالا اینا هیییییییی می خندیدن منم ادامه میدادم که نه! شماها اشتباه میکنین! دختره!

بالاخره یه بار زن داییم روشنم کرد که نه عزیزم! خودتم بکشی این پسره.

 15:33  | 

 

Template designed by HGH & Mammad© 2008 "Sinuous" ® IT Center