جاتون خالی .
الان داشتم قفسه ی کتاب هامو درست میکردم - که دیگه بهونه ای نداشته باشم - حدودا یک ساعتی وقتمو گرفت. یه حسی دارم تو مایه های حس وقتی که یه جا رو بیل زدی! بلکم بیش تر!
حالا اینا به کنار ، تازه الان فهمیدم با چه بدبختیه عظیمی رو بروئم! عمق فاجعه رو درک کردم !!
الانم هی نگا میندازم به کتابا ، دو دستی می زنم تو سر خودم ؛ دوباره! یه نگا کتابا و همانا دستانی که بر سر خاک بر سر من ناااااززززززل می شوند!

پ.ن : درست شد.
1:2 |
